تبليغاتX
روز بارونی

بالاخره نمردمو مثله بچه آدم به مرحله دوم کنکور رسیدم .

شهریور و اوایل مهر اضطراب داشتم اما بد از اینکه رفتم کلاس و با بچه ها دور هم کار میکردیم دیگه اضطراب و از خودم دور کردم . دیگه به بی خیالی رسیدم . ۳ جلسه از کلاسم و نرفتم هر بار به یه بهانه الکی . کار نمیکردم . استاد افتاده بود دنبالم زنگ میزد میگفت مینا ترو خدا کار کن بیا دانشکده یا مدرسه پیشم کاراتو ببینم میگفت حیفه ترازت بالاست بخوای امتحانتو خراب کنی (آخه تراز مرحله اول کنکور که زدن من تو بچه های بوشهر نفر دوم شدم ). خلاصه اینو بگم که نه به پارسال که از اضطراب کارم به جای سر جلسه رفتن به بیمارستان کشید نه به امسال که اصلا برام مهم نبود امتحان دارم . فقط عذاب وجدان داشتم که چرا کار نمیکنم .

چون میدیدم دستمم به کار نمیره فقط دعا میکردم زودتر ۱۵ام برسه که ۱۵ام هم مارو کشت تا رسید .

البته اینم بگمااااااااااااااااااا ۱۵ام صبح وقتی از خواب بیدار شدم و تو رختخواب حواسم جمع شد که ساعت ۲:۳۰ باید برم سر جلسه تمامه وجودمو اضطراب گرفت چون دیگه باورم شد میتونم برم سر جلسه و از ترسم تا ۱۱:۱۵ تو رختخواب موندم .

حالا باز بیدار شدم میگم ولش کن بش فکر نکن و تونستم جلو خودمو بگیرم . قیافه مامانو که دیدم شدم .

ولی باز خودمو نباختم و با میلاد و زنش تا ۱۲:۴۵ رفتم خیابون گردی

اااااااااااااااااااا یادم رفت بگم ۵شنبه به میلاد مرخصی دادن و چون نزدیک شیرازه اومد پیشمون شیراز خانومشم با ما اومد که ببینتش.

خلاصه ۱:۳۰ رفتم دانشگاه شیراز و قیافه بچه ها رو که دیدم البته بعضی هاشون یه بسم الله گفتم  و رفتم تو جمعشون . اونجا برای بچه های دچار بیماری اضطراب شدم روحیه

بالاخره من شاخ این غول نامردو که پارسال منو شکوند . شکوندمو و میشه گفت از ۱۰۰ درصد ۶۵ - ۷۰ درصد راضیم اما باز نمیشه گفت که قبولم .

بازم تعریف های مهم دارم که بدونین چرا ۷۰ درصد راضیم اما چون خیلییییییییی نوشتم دیگه ازش گذشتم اگر شد و خواستین تو یه پست دیگه بهتون میگم .

شاد باشید و موفق .

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 4:12 بعد از ظهر توسط مینا |

میلاد رفته . به رفتنش تقریبا عادت کردیم .

بالاخره بعد از ۶ سال من دوباره دارم به یاد گرفتن گیتار ادامه میدم :

۶ سال پیش بعد از کلی دردسر تونستم برم کلاس گیتار و داشتم خوب یاد میگرفتم . که برای استادم مشکلی پیش اومد و رفت شهر خودش و من بعد از اون دیگه دلم نمی خواست کار کنم . بعد از کلی اصرار دوستم با یکی دو نفر دیگه امتحانی کلاس گرفتم اما از کارشون خوشم نیومد . و حالا بعد از ۶ سال یه نفرو داداشم معرفی کرد و گفت کارش عالیه و من ۱ جلسه رو گذروندم و خوشم اومده تا ببینم تو این ۱ ماه که کلا میشه ۴ جلسه گذروند! چجوریه ؟ امیدوارم خوب باشه و بتونه کمک کنه به جایی که میخوام برسم .

پ ن : دارم دیوونه میشم . نمیدونم چرا زودتر ۱۵ آبان نمیرسه من خلاص شم .

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 1:58 بعد از ظهر توسط مینا |

2روز دیگه بیشتر نمونده . داداشم میلاد (دومی) داره میره سربازی . 2 روز دیگه بیشتر نمونده امشب همه خانواده رو مامانم دور هم جمع کرده فردا هم باز بیرونیم که این دو روز آخر بیشتر با هم باشیم و بهش خوش بگذره .

حال مامانم و بابام و 2زنش خیلی گرفته ما هم تقریبا همینجور . خدا کنه هر چه زودتر تمام شه زود برگرده پیشمون خیلی ....

بازم حرف دارم اما حرفم نمیاد :دی .


+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 3:45 بعد از ظهر توسط مینا |

دیروز خواستم . به خاطر همین روز خوبی داشتم .

امروزم خواستم . مثل دیروز نبود اما مثل این روزای اخیرم نبود . یعنی تا الان که خوبه تا آخر شب خدا کریمه شاید مثل دیشب بشه . خوبه خوب .

پونا ناز نازی هم خوشمل شده یه شب نبینیمش انگار دنیا رو ازمون گرفتن .

شب سه شنبه هم با مامان رفتم بازار یعنی خداییش . خداییش جیبشونو خالی کردم وقتی اومدم خونه یه احساس خیلی خوبی داشتم . نمیدونم چرا با خرید زنده میشم . مخصوصا وقتی زیاد باشه

یعنی یکی ندونه فکر میکنه تا حالا چیزی نخریدم ولی خداییش نمیدونین چه حال خوشی بهم دست میده .

امروز داشتم با یکی از دوستام حرف میزدم که هر از گاهی میاد به وبلاگم سر میزنه بعد به من اعتراض کرد که مینا چرا توی وبلاگت همش از غم و غصه مینویسی . یه مدته اصلا نمیبینم در مورد شادی ها بنویسی خودمم اومدم نگاه کردم دیدم راست میگه . نمیگم حتما اما سعی میکنم از این به بعد خوبای زندگیمو بنویسم یعنی اگر خوب بشه .

ولی جدی جدی از دیشب با خودم شرط کردم که خوش باشم دلیلشم که اینطور شدم بهتون میگم..........بعدا.

خوش باشین .

پ ن :

امروز بعد از مدت ها صبح رفتم بیرون:دی . اینم یه پیشرفت دیگه :دی .

امروز

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 7:34 بعد از ظهر توسط مینا |

من مینا هستم متولد 9 مهر 1367 می نویسم از تلخی ها و شیرینی های زندگیم دوست داشتین بخونین و نظر بدین
دیگه چه خوب چه بد به بزرگی خودتون ببخشید

من این رشته های محبت را پاره می کنم شاید ......
گره خورد و به هم نزدیک تر شدیم

Home
Email
Night Skin